هلیاهلیا، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

هلیا... هدیه خدا

مرور عکسای هلیا

1395/11/4 0:15
نویسنده : اکرم محمدپور
183 بازدید
اشتراک گذاری

هلیا خانومه من الان شش ماه و 18 روزشه بوس

قربونش برم هنوز کار خاصی بلد نیست از ماه چهارمش میتونست خودشو به شکم بندازه ولی سخخخخت ماه پنج که شد راحت اینوری اونوری میشد ولی هنوز از سینه خیز و نشستن خبری نبودزیبا

تا الان که داره میره تو ماه هفت فقط در حد سانتی متر میاد جلو و سریع خسته میشه خشگل مامان.زیبازیبا

میزارمش تو روروعک خوشش میاد اینور اونور میره و فضولی میکنه ولی میترسم از اینکه زیاد تو روروعک بشینه ون میگن تا زمانی که نتونه خودش بشینه روروعک خوب نیست.غمگین

علاقه شدید به تی وی داره و اگه کاریش نداشته باشی خیره میشه و به کسی کاری نداره ولی بازم نمیتونم زیاد بزارمش چون برای چشماش میگن خوب نیستغمگین

دختر مامان خیلی اذیته همش دوست داره یکی بغلش کنه خسته میشه از بس درازه خببب گریهگریهگریهگریهگریه

تو این چند مدتی که گذشت زیاد وقت نکردم ازش بنویسم و عکس بزارم حالا میخام همه رو یهویی بزارم خندونک

 

تو این عکس که مشخصاتش معلومه لازم نیست بگم ولی اینو اضافه کنم اینجا خونه دایی جلاله و با کمک زندایی جوون این عکس و کلی عکس دیگه گرفته شده که همش قشنگن {میسیییییی زندایی جونننن بوس}

اینجا هم که میبنین خانوم خانوما با تعجب به دوربین نگاه میکنن

اینم اولین برف پاییزی که هلیا تجربش کرد امیدوارم از این برفا زیاده زیاد ببینی نفسممم.محبت راستی از بس مامانت تو فضای تلگرام و اینستاگرام هست و همش دوست داره عکسای متفاوتی ازت به اشتراک بزاره گذاشتمت تو برفا...زیبا خدا کنه بعدهاااا خوشت بیاد اون موقع که گذاشتمت تو برفا که فهمیدم اصلا خوشت نیومددددغمگین

اولین یلدای نفسم

از چند روز پیش شروع کردم تا گلسر هندونه ای و دامن توتو و لباستو درست کنم که خدا رو شکر به موقع حاضر شد.ببین چقد خشگلو ناز شدییییییییییییی تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

تو این عکس که دیگه نگووووووو مث فرشته ها شدیی الهی قربونت بشم پاشم برم یه اسفند دود کنم خودم اخر چشمت میزنم البته خدا نکنه خجالت

الهی قربونت بشم مامانی .. یه روز رفتیم خونه عزیز جون اینا ... یه دفه مامانم گفت بیا موهاشو ماشین کن منم با اینکه کلی عاشقه موهای سیاه و قشنگت بودم قبول کردم {آخه میگفتن بعدا برای رشد موهاش خوبه گرچه دخترم از همون اول موهاش پرپشت و قشنگ بود}گریهگریهگریهگریهگریهگریه

تاریخ اون روز 9 دی بود امیدوارم تا عید بلند شه عزیییییییزم چون شاید بریم مسافرت پیش فامیلای باباییسوال

اینجا هم با بابایی رفتیم حرم .کلییی خوش گذشت ولی تو این عکس یه غم خاصی تو چهرته فک کنم خسته شده بودیییی عینک

خب اینم از عکساااا ... البته کلی عکس داشتی انتخاب خیلی سخت بوددددد ولی چاره ای نبود نمیشد همشو بزارمممغمگین

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان و بابایی دخمل بلا
4 بهمن 95 1:19
ماشاالله به این دخملی خوشگل و بانمک